تبليغاتX
بید مجنون
گویی همیشه باید باشد این حس که دوریم ما از هر آنچه می خواهیم

دوست دارم دفتر زندگی ات را ورق بزنی و هر کجا مرا یافتی نقطه بگذاری و از ابتدا باز آغاز کنی. دفتر من پر است از ابهاماتی که هنوز هم با گذشت زمان مبهم مانده اند.هیچگاه سعی نکردی بر روی دفتر دلت بنویسی که دوستم داری اما من هزار با ر نوشتم و باز خط زدم.نوشتم و باز خط زدی!

سراسر وجودم پر شد از شک و تردید و من باز ادامه دادم.حال بریده ام از خودم ،از زندگی و از تویی که تمام شور زندگی ام را با بیم زوال آغشته ساختی.

کاش درنگ می کردی و میدیدی مرا  آن هنگام که در اوج نا امیدی و تردید باز ،دستانم را رو به   آسمان گرفته بودم و برای یک لحظه شادی ات دعا می کردم.

شاید وقتی چشم بگشایی  آنقدر دور باشم که حتی... .نمی دانم گناه من است یا تو!!                       

  باران می بارد و عطرش دیوانه ام می کند. (چتر ها را باید بست زیر باران باید رفت.)

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 فروردین1386ساعت 12:11  توسط بید مجنون  | 

گاهی در سخت ترین لحظات کسی به کمکت می آد که مطمئن میشی از طرف خداست. دلم می خواد زندگی را با همه غم و شادی اش زندگی کنم.

به نظرم همه زندگی یه جور امتحانه.توی زندگی آدم های زیادی میان و میرن ولی جای پای بعضی ها میمونه. آمدن و رفتن هم امتحانه و دلم می خواد کم نیارم.

(گاهی خداوند برکتی را پس میگرد تا در درک بهتر آن به شخص کمک کند.او می داند یک روح را تا چه سطحی می تواند بیازماید و هرگز از آن سطح فرا نمی رود).

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1 فروردین1386ساعت 21:10  توسط بید مجنون  | 

امروز باران نمی بارد و

من باز به یاد توام

مرا به تو راهی نیست

ولی باز به یاد تو ام

غریبه ام یا آشنا؟

وجودم را انکار می کنی!

در به روی که می بندی؟

منم!

غریبه ای آشنا

صدای گامهایم بیگانه است؟

می دانم

شاید استوارتر از قبل اند

نمی شناسی؟

منم!

انکارت

وجودم را پر از شک و تردید می کند

می هراسم

این بار از تنهایی

دیگر نجوایی نیست

آشنایی نیست

و من با این حس غریبم

نمی فهمم

چرا انکار؟

در این بیراهه ها غریب و تنهایم

سر نمی زنی؟

درنگ نمی کنی؟

غریبم و تنها

هنوز هم ابر چشمانم می بارد

و من انکار می شوم

نگو که نمی شناسی

می دانم

گویی باید باشد

ای حس که دوریم ما از هر آنچه می خواهیم

انکارم مکن

که دیگر تاب شکستن ندارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 17 بهمن1385ساعت 12:8  توسط بید مجنون  | 

           

 

گفتی از تو بگسلم...دریغ و درد

رشته وفا مگر گسستنی ست؟

بگسلم ز خویش و از تو نگسلم

عهد عاشقان مگر شکستنی ست؟

 

دیدمت شبی به خواب و سر خوشم

وه!... مگر به خواب ها ببینمت

غنچه نیستی که مست اشتیاق

خیزم و ز شاخه ها

بچینمت

 

 

 

                                                                                                            

       

 

+ نوشته شده در  شنبه 14 بهمن1385ساعت 9:31  توسط بید مجنون  | 

پنداشتی که چون ز تو بگسستم

دیگر مرا خیال تو در سر نیست

اما چه گویمت که جز این آتش

بر جان من شراره دیگر نیست

               *  *   *

در دل چگونه یاد تو می میرد

یاد تو یاد عشق نخستین است

یاد تو آن خزان دل انگیزی ست

کاو را هزار جلوه رنگین است

               * *  * 

فروغ  فرخزاد

+ نوشته شده در  جمعه 13 بهمن1385ساعت 11:7  توسط بید مجنون  | 

نمیدونم واقعا حکمتش چیه ! حالا که فکر می کنم می بینم از بچگی

همیشه تاسوعا و عاشورا هوا گرم میشه. تو ماه محرم همه جا یه حال

 و هوای دیگست.دلم می گیره. خوشحالم از اینکه هنوز هم مردم این

واقعه را فراموش نکردن. کاش همیشه یادمون بمونه.

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 بهمن1385ساعت 15:57  توسط بید مجنون  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 20:31  توسط بید مجنون  | 

روزگاري نه چندان دور

صداي شكستن روحم را از فرسنگ ها فاصله ميشنيدي

حال نزديكم و خود مي شكني؟! و نميشنوي؟!

روزگار غريبي است

ديروز مرهم بودي

امروز چه؟

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 10:54  توسط بید مجنون  | 

گاهي تو زندگي يه لغزش عواقب بدي و به همراه داره .چقدر سخته وقتي بفهمي به خاطر كسي يا چيزي اينقدر سختي كشيدي كه حتي حاضر نيست به خاطرت يه كم سست كنه. همه اينها تجربه ميشه و شايد يه زمان تو زندگي به درد خورد. زمان چه زود مي گذره و ما آدما چه زود كودكي امان را از ياد مي بريم. بزرگ نشديم ولي دلمون مي خواد مثل بزرگتر ها رفتار كنيم. چه خيال زرفي!!!                            كاش بزرگ شويم تا مجبور نباشيم در عالم كودكي بزرگي كنيم .         اين بار واقعا ميروم.برگشتنم از ابتدا خطا بود. در زمستاني نه چندان سرد خواهم رفت . ميروم چون ميدانم تنها نيست چون ميدانم غبار فراموشي قبل از رفتنم بر خاطرات شيرينمان نشسته.ميروم چون ميدانم ديگر تنهايي مرا نمي بيند ميروم چون مرا بيرحمانه شكست.

                            

+ نوشته شده در  یکشنبه 8 بهمن1385ساعت 10:47  توسط بید مجنون  | 

دوستدار پاییزم شاید بهتر است بگویم دوستدار پاییز بودم .نیازی به گفتن نیست چرا که خود اهل پاییزی و می دانی چه می خواهم بگویم.

پاییز امسال جور دیگر بود. سرد و غم انگیز !

در پاییز آمدی تا تنهایی مان را در فصلی زرد قسمت کنیم چرا در پاییز رفتی؟

نمی دانم! شاید آنقدر بزرگ شده ایم که دیگر تنها نیستیم. تنهایی زیباست خواهی گفت.

                                                                              

+ نوشته شده در  یکشنبه 17 دی1385ساعت 11:38  توسط بید مجنون  | 

نمی دانم قصه ام را از کجا باید آغاز کنم.به گذشته که می نگرم تنم می لرزد.چشمانم را اشک فرا

می گیرد و من نمی دانم این اشک ها برای چه و حتی برای که سرازیرند.

من نیز چون او بزرگ شده ام و روی دلم پا می گذارم.دلی که دیر زمانی است که دیگر برای احدی

 نمی تپد. آهسته آمد و چه سریع رفت.گویا ظرف وجودم گنجایش بزرگی اش را نداشت.

هنوز هم قبل از خود برای او دعا می کنم.هنوز هم با باران اشک هایم را پنهان می کنم.یعنی من حتی

 از ریختن اشکم نیز شرم دارم؟!! زمانه چه زود می گذرد و چه آسان گرد فراموشی بر خاطرات شیرینمان

 می نشیند. آری من نیز بزرگ شده ام. من یاد گرفتم که عشق را تا به ابد پنهان باید کرد.

بزرگ شدن را دوست ندارم. 

اگر هنوز هم سر می زنی حقیقت را برایم روشن کن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 15 آذر1385ساعت 11:44  توسط بید مجنون  | 

این بار نیز دستانم رو به آسمان است ولی این بار تنهایم.یادت هست قرار بود هر دو با هم فرا بخوانیمش

من از ته دل خواندمش.مطمئنم که تو نیز.پس چرا اینگونه خاتمه یافت.

پاسخم ده

+ نوشته شده در  دوشنبه 22 آبان1385ساعت 9:4  توسط بید مجنون  | 

هنوز هم وقتی باران می بارد به یاد تو و دل تنگی خود می افتم. در ذهنم سوال هایی است که بی

پاسخ مانده. نمی دانم تاب تحمل این دلتنگی را دارم. باور ندارم که مرا از یاد برده باشی. وقت برای بی

قراری و دل تنگی بسیار است. همدمم تنها کتاب مقدسی است که چگونه خواندنش را تو به من

آموختی. مجنون سابقم همدم تو کیست؟!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 12:56  توسط بید مجنون  | 

در هیاهوی زمان گم شده ام.تلاش می کنم و باز به ساحل امنش نمی رسم. او نیز چون

 دیگران رفت و مرا با غمی نا آشنا تنها گذاشت. حال تنها من ماندم و کتابی مقدس که چگونه

 خواندنش را او به من آموخت. باور ندارم که او غافل باشد از آنچه به من آموخت.

چه زود تغییر مکنیم !!! دیگر لیلی هیچ مجنونی نمی شوم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 آبان1385ساعت 12:44  توسط بید مجنون  | 

گفته بودم مسافرم
ولی مسافری تنها
مسافر تنهایی خویش
درنگ ؟
آمدنت و بودنت می توانست دلیل درنگ باشد
اما نیامدی و نماندی
باز هم درنگ ؟
پیش رویم راه درازیست
راه بی بازگشت
خسته مرا می خواند
درنگ را دیگر فایده ای نیست
باید برود
این مسافر سرنوشت خویش

(اینم پاسخی برای من)

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 18:51  توسط بید مجنون  | 

و من چون تو مسافرم

چون تو غرق در تب عشق

مسافر لحظه های انتظارم

من لحظه ها را برای تو منتظرم

تو برای که؟!

سکوت را بشکن و

باورم کن

باورم کن که هنوز هم هستم

وجود دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 12:41  توسط بید مجنون  | 

و من نیز چون تو طالب مهرم

 

طالب وازه هایی از جنس لطافت

 

حرفهایی هست هنوز

 

گر مهلتم دهند خواهم گفت

 

برایم غزل می خوانی

 

غزلی به وسعت حرفهای ناگفته ی من

 

مرا عهدی است با تو

 

پس چرا رفتن

 

چرا رفتن

 

چرا هراس؟!

 

مرا عهدی است با تو

 

چندی درنگ کن

 

ای دلیل بودنم
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 شهریور1385ساعت 12:38  توسط بید مجنون  | 

باز هم منتظرم که بیاد ولی فکر نکنم بیاد

خدایا به دلش بنداز که بیاد

+ نوشته شده در  دوشنبه 27 شهریور1385ساعت 14:39  توسط بید مجنون  | 

در قلبم یادت موج می زند

زندگی ام با حضورت رنگ میگیرد

نمی بینمت

اما سایه ی حضورت بر درخت وجودم افتاده است

چشمانم را می بندم

حضور داری

نزدیکی

صدایت را می شنوم

گوش فرا می دهم

نزدیکی

یافتمت

در قلبم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 شهریور1385ساعت 12:21  توسط بید مجنون  | 

نمی دانم از کجا باید آغاز کرد دلم می خواهد بگویم از ناگفته هایی که شاید دیر یا زود باید گفته می شد. افسوس که صدایم را می شنود و پاسخی نمی دهد. با خود می گویم در گیر است و نمی تواند.خنده ام می گیرد از ساده لوحی ام.

می خندم و می گریم .چرا با من؟!! چرا او؟!! چرا دروغ؟!!!

دوست دارم اگر می شنود پاسخگو باشد.

یا علی

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 22:5  توسط بید مجنون  | 

مدتهاست که منتظرم.  منتظرمعجزه.

 باور دارم که اگر او خواسته باشد می شود

او در آن نزدیک می خواهد و من در این دور.

خدایا می شنوی؟

منم بنده ای حقیر که فرا می خواند

فرا می خواهد ترا که غایتی

خدایا می شنوی؟

اوست دریایی از صبر

کوهی از ایمان

فرا خواهیمت خواند

تا آنکه پاسخی یابیم

خدایا می شنوی؟

این ماییم عاشقان حقیقت

دریاب که تنهاییم

+ نوشته شده در  یکشنبه 5 شهریور1385ساعت 21:46  توسط بید مجنون  | 

روزه یک سو شد و عید آمد و دل​ها برخاستنوبه زهدفروشان گران جان بگذشتچه ملامت بود آن را که چنین باده خوردباده نوشی که در او روی و ریایی نبودما نه رندان ریاییم و حریفان نفاقفرض ایزد بگذاریم و به کس بد نکنیمچه شود گر من و تو چند قدح باده خوریماین چه عیب است کز آن عیب خلل خواهد بود می ز خمخانه به جوش آمد و می باید خواستوقت رندی و طرب کردن رندان پیداستاین چه عیب است بدین بی​خردی وین چه خطاستبهتر از زهدفروشی که در او روی و ریاستآن که او عالم سر است بدین حال گواستوان چه گویند روا نیست نگوییم رواستباده از خون رزان است نه از خون شماستور بود نیز چه شد مردم بی​عیب کجاست
+ نوشته شده در  شنبه 14 مرداد1385ساعت 14:54  توسط بید مجنون  | 

و این بار نیز دستانم رو به آسمان است

این بار بالاتر و راسخ تر از قبل

زمزمه نمی کنم

فریاد می زنم

حقیقت عشق را فریاد می زنم

این بار شوق دیدارش در درونم موج می زند

تنها نیستم

دستانی تنومند تر و راسخ تر از من نیز رو به آسمان است

تنها نیستیم

با هم بودنش را فریاد می زنیم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مرداد1385ساعت 17:14  توسط بید مجنون  | 

وقتی هستی

انگار بهار هست

زندگی هست

شادی هست

هرزگاهی که نمی یابمت

پر تنهایی آغوش می گشاید

هرزگاهی که نمی یابمت

پاییز زندگی ام فرا می رسد

درخت خنده به خواب می رود

و من چون کبوتری تنها

در آشیانه ی یاد تو به پرواز در می آیم

(ولی من اهل پاییزم نه بهار

همنشین دردمو بیگانه با شادی

به مرگ نزدیکتر تا زندگی)

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 مرداد1385ساعت 20:26  توسط بید مجنون  | 

و این بار نیز من آغاز گرم.

باز منم که قاصدم

قاصد چه نمی دانم!

دستانم رو به آسمان است

چشمانم را می بندم

و یادش را در دل

زمزمه می کنم

تنها نیستم

نجوایی می شنوم

می هراسم

نه از تنهایی !!!

می هراسم از نبود

و باز زمزمه می کنم

یادش را.

این بار از درون پاسخ می شنوم

چون راسخ شدی

باز گرد

جمله ی عجیبی است

می هراسم و

باز فرا می خوانمش

+ نوشته شده در  شنبه 24 تیر1385ساعت 14:19  توسط بید مجنون  | 

جاده. رفتن . دلتنگی .واژه هاييند آشنا

لا اقل آشنا با من

آشنا با تو                                         

دلم تنگ است

دلم مي گيرد

ابر چشمانم مي بارد

جاده و رفتن تقدير ماست

روزي از اين جاده به سمت هم آمديم

و حال از همين جاده به سمت سرنوشت خويش روانيم

مرا به تو راهي نيست

پس چرا ماندن!!!

بايد گذر كرد

بايد جسارت كرد و گذشت

دلم چون تو تنگ است

مگريم مي خندم و باز ادامه خواهم داد

رفتنم را نبودنت را و تنهايي ام را

و تنها دعاي خيرت

پشتم را گرم مي كند

براي رفتن

براي نبودن

دعاي خيرت را از من مگير

در ياد خواهي ماند

بدان كه بايد رفت

و به آينده رسيد

بي من برو

كه مرا به تو راهي نيست

برو و هيچگاه به عقب باز نگرد

برو ولي دعايت را از من نگير

برو و مرا چون ديگران به ياد آور

برو

 و بدان كه هنوز هم جاده خيال خيس رد پاي توست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 خرداد1385ساعت 10:6  توسط بید مجنون  | 

قدری آهسته تر قدم بردار

تا دلم سبوی باورت را نشکند

آرام بیا

آنچنان آرام

که من تو را در باور خود دریابم

مهربان تر از نسیم

آرام صدایم کن

تا تو را در درون پاسخ باشم

آرام بیا

آرام قدم بردار

و آرام صدایم کن

ولی آن هنگام که دیگر بودنت طاقت نبود

تند قدم بردار

تند برو

و صدایم مزن

تند برو

تا رفتنت را باور نکنم

تند قدم بردار

تا دیگر جای قدمهایت بر

سنگ فرش قلبم نماند

و صدایم مزن

تا اشکی ریخته نشود

+ نوشته شده در  شنبه 2 اردیبهشت1385ساعت 14:55  توسط بید مجنون  | 

و لحظات چون سایه های مبهمی از جلوی دیدگانمان می گذرند و ما تنها در حسرت رفتنشان

 می مانیم.غافل از اینکه می توان این لحظات را شکار کرد و چند صباحی را خوش بود.

نمی دانم، این لحظات تا به کجا خواهند رفت؟! چند صباحی است که دلم اسیر دستان زمانه است.

زمانه ای که چون قدیم نیست،زمانه ای که در آن عشق نیست،صفا نیست، صداقت نیست.

خیلی وقت است که آسمان دلم می بارد و جاده رفتن را خیس می کند. خیس تر از همیشه.

در این جاده ی خیس رفتن ردپای کسی وجود دارد که یادش خاطرم را آرام می کند. کسی که از جنس

 زمانه نبود،کسی که چون ستاره زلال بود و چون خورشید محبت نثار می کرد.

جاده ی رفتن سرد است و تاریک. در این جاده ی خیس خیال دستان پر مهرش گرم می کند و چشمان

زلالش روشنایی می بخشد.

جاده سرد است و تاریک اما او گرم و روشن است و این بار روشنتر از قبل.

این بار او نیز دلیل رفتنم را می داند. او می داند که برای یافتنش خواهم رفت و از جاده ی خیس خیال

عبور خواهم کرد و در انتها او را خواهم یافت.روشن تر و عاشق تر از قبل.

خواهمش یافت.

+ نوشته شده در  سه شنبه 13 دی1384ساعت 23:53  توسط بید مجنون  | 

در این برهوت زمان که همه چیزش تنها سکوت است و سکوت! پی چه می گردیم؟!!

هویتمان؟!! نمی دانم از این منجلاب زمان چگونه باید گریخت و به آغوش گرم .... پناه برد.

آغوش گرم؟!! چه واژه ی غریبی!!! سالهاست که اسیر تنیم و خود هیچ نمی فهمیم . پاهایمان را زنجیر

کرده اند!!! زنجیر؟!!!

درست است در این برهوت به دنبال هویت از دست رفته امان هستیم اما به چه قیمتی؟!!

کاش آنقدر قوی بودیم که می توانستیم به اسیری امان اعتراف کنیم. افسوس که اسیر قل و زنجیریم و

شجاعت کافی را برای رهایی نداریم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 آبان1384ساعت 23:42  توسط بید مجنون  | 

زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مستنرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنانسر فرا گوش من آورد به آواز حزینعاشقی را که چنین باده شبگیر دهندبرو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیرآن چه او ریخت به پیمانه ما نوشیدیمخنده جام می و زلف گره گیر نگار پیرهن چاک و غزل خوان و صراحی در دستنیم شب دوش به بالین من آمد بنشستگفت ای عاشق دیرینه من خوابت هستکافر عشق بود گر نشود باده پرستکه ندادند جز این تحفه به ما روز الستاگر از خمر بهشت است وگر باده مستای بسا توبه که چون توبه حافظ بشکست
+ نوشته شده در  سه شنبه 26 مهر1384ساعت 23:41  توسط بید مجنون  |